لوگو
يكشنبه 18 بهمن 1394 | 28 ربيع الثاني 1437
امروزشنبه27 آبان 1396 هجري شمسيبرابر با28 صفر 1439 هجري قمريو18 November 2017 ميلادي|11:36 AM

تاریخ قمري

  • شهادت جانگداز پيامبر اسلام (ص) در سال 11 هجرى قمرى
      حضرت محمّد بن ‏عبداللّه (ص) آخرين پيامبر الهى است كه مردم را به يگانگى خداوند متعال و عدالت اجتماعى در دنيا و زندگى در سراى ديگر دعوت كرد و اديان آسمانى را با رسالت و تبليغ خويش به اتمام و اكمال رسانيد. آن حضرت در چهل سالگى به رسالت مبعوث گرديد. در آغاز به مدت سه سال به طور پنهان و سپس به مدت ده سال به طور آشكار در مكه معظمه، مردم را به توحيد و دين اسلام دعوت كرد. در اين راه، آزارهاى فراوان روحى و جسمى از معاندان و مشركان قريش تحمل كرد و در آخر كه با توطئه آنان در قتل خود مواجه گرديد، ناچار به سوى مدينه (يثرب) مهاجرت نمود و اين شهر را پايگاه دعوت اسلام و تمركز مسلمانان قرار داد و نخستين پايه‏هاى حكومت اسلامى را در آن بنا نهاد.
      از آن پس به مدت ده سال در اين شهر مقدس اقامت گزيد و با انواع دشمني‏ها و دسيسه‏هاى مشركان مكه و ساير طوايف و قبايل عربستان، مقابله كرد و بسيارى از آنان را به دين اسلام و راه روشن الهى هدايت‏گر شد و مناطق مهمى از سرزمين عربستان، همانند مكه معظمه، طائف، يمن و نواحى مسكونى شبه ‏جزيره عربستان را در پوشش نظام حكومتى اسلامى قرار داد.
      سرانجام در 63 سالگى پس از انجام مراسم حجةالوداع و معرفى حضرت على (ع) به جانشينى خويش در غدير خم، آثار بيمارى در اثر مسموميت غذاي زهرآلود، در آن حضرت هويدا شد و پس از تحمل چندين روز بيمارى روح ملكوتي ‏اش به اعلى عليين پيوست و در جوار رحمت الهى قرار گرفت.
      در تاريخ شهادت پيامبر اكرم (ص) ميان شيعه و اهل‏ سنّت، اتفاق نظر نيست. زيرا تاريخ‏نگاران و سيره‏ نويسان شيعه به پيروى از اهل‏بيت (ع)، تاريخ شهادت پيامبر (ص) را روز دوشنبه 28 صفر سال يازدهم هجرى قمرى دانسته‏اند، وليكن علماى اهل ‏سنت تاريخ آن را در ماه ربيع‏الاوّل ذكر كرده‏اند و در اين كه چه روزى از ربيع‏الاوّل بوده است، اختلاف دارند. برخى روز اوّل، برخى روز دوّم و برخى روز دوازدهم و عده‏اى روز ديگرى از اين ماه را بيان كردند. واقدى از جمله كسانى است كه شهادت آن حضرت را در روز دوشنبه دوازدهم ربيع‏الاوّل مى‏داند.
      روز شهادت رسول‏خدا (ص) در حالى كه عده ‏اى از سران و سياستمداران مهاجر و انصار از جمله عمر و ابوبكر در سقيفه بنى ساعده گرد آمده و درباره جانشينى آن حضرت به مجادله و منازعه پرداخته بودند، حضرت على (ع) به اتفاق برخى از عموزادگان خويش به غسل دادن و كفن كردن بدن مطهر پيامبر (ص) پرداخت. آنگاه بدن شريف آن حضرت به مدت دو روز جهت وداع واپسين امت و سوگوارى اهل‏بيت (ع) و نمازگزاردن اهالى مدينه بر بدن مطهر آن حضرت، با احترام ويژه ‏اى نگهدارى شد و سپس در روز چهارشنبه، به خاك سپرده شد.
      اهل‏بيت (ع) و وابستگان آن حضرت و بزرگان صحابه درباره مكان تدفين بدن مطهر آن حضرت به گفتگو پرداختند و هر كدام پيشنهاد خاصى ارائه كردند. حضرت على (ع) كه متكفل تجهيز بدن آن حضرت و نزديكترين فرد به آن حضرت بود، فرمود: إنّ اللّه لم يقبض روح نبيّه إلّا فى أطهر البقاع و ينبغى أن يدفن حيث قبض؛ به درستى كه خداى سبحان، جان پيامبرى را نمى‏گيرد مگر در پاكيزه ‏ترين مكان، و سزاوار است در همان مكانى كه قبض روح شد، در همان جا دفن گردد. گفتار مستدل و روح ‏نواز اميرمؤمنان على‏ ابن ‏أبى ‏طالب (ع) مورد پسند همگان قرار گرفت و بدن مطهر رسول ‏خدا (ص) را در همان مكانى كه جان به جان آفرينان تسليم كرده بود، دفن نمودند.
      طبرى، پيشنهاد دفن پيامبر (ص) را در همان مكانى كه وفات يافت، به ابوبكر منتسب كرد و از او نقل كرد: ما قبض نبىٌّ إلّا يدفن حيث قبض؛ هيچ پيامبرى از دنيا نخواهد رفت، مگر اين كه در همان مكانى كه قبض روح شد دفن گردد. هم اكنون مرقد مطهر آن حضرت در داخل مسجدالنبى (ص) قرار دارد و زيارت‏گاه مسلمانان و مشتاقان آن حضرت از سراسر عالم است.
  • علت شهادت پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله
      در علت شهادت آن حضرت اقوال مختلفي وجود دارد :
      قول اول : اكثر عامه بر آنند كه حضرت در اثر تناول كردن غذاى مسمومى كه يك زن يهودى در جريان جنگ خيبر (سال هفتم هجري قمري) به آن حضرت خورانيده بود به شهادت رسيد!
      بخاري از عايشه نقل كرده است كه گفت: «رسول خدا (صلي الله عليه وآله) در مرضي كه با آن مرض از دنيا رفت مي فرمود: اي عايشه! دائماً درد غذايي كه در خيبر خوردم را احساس مي كنم و حال وقت آن است كه رگ قلبم از آن سمّ قطع شود». صحيح بخاري، ج 5، ص 137.
      ولي اين نظر به دلايل مختلفي مردود است:
     دليل اول:نظر شيعه طبق نظر اهل بيت (ع) خلاف اين مطلب را بيان مي كند، و اهل بيت (ع) بر آن چه سبب شهادت پيامبر (صلي الله عليه وآله) است آگاهترند چرا كه ايشان اهل بيت آن حضرت هستند و «اهل البيت أدري بما في البيت» : اهل خانه آگاهترند به آن چه در خانه است، و ديگر اين كه ايشان به تصريح قرآن از هر عيب و ناپاكي دور هستند و كلامي كه ايشان بفرمايند بر قول ديگران مقدم است.
     دليل دوم:جريان سم دادن زن يهوديه به پيامبر (صلي الله عليه وآله) مربوط به اوايل سال هفتم هجري است، و شهادت ايشان در سال يازدهم هجري اتفاق افتاده است. پس اين مطلب بسيار بعيد است كه شهادت ايشان به سبب سمي باشد كه چهار سال قبل خورده اند و تأثير سمّ معمولاً تا اين اندازه باقي نمي ماند و اگر هم باقي بماند بايد آثار آن به تدريج آشكار شود، و مسموم را اندك اندك از پا در آورد، و حال آن كه پيامبر از فتح خيبر تا چند روز قبل از شهادت هيچ علامتي از مسموميت و بيماري نداشتند و با سلامت و عافيت كامل در جنگ ها و غزوات شركت مي فرمودند، بدون اين كه نشانه و اثري در وجود مبارك ايشان باشد.
     دليل سوم:بعضي روايات كه از مصادر مهم عامه نقل شده است به اثبات مي رساند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) اصلاً از اين غذاي مسموم كه زن يهوديه آورده تناول نكرده اند و خداوند ايشان را از اين موضوع آگاه فرمود و ايشان هم اصحاب را از خوردن آن نهي فرمودند، و اين يكي از معجزات حضرت و دليلي از دلايل نبوت ايشان است.
      ابو داوود و بيهقي و خطيب از ابو هريره نقل مي كنند كه گفت:
      «همانا زني از يهود گوسفند (بريان) مسمومي براي پيامبر (صلي الله عليه وآله) هديه آورد. ايشان به اصحابشان فرمودند: دست نگه داريد، اين گوسفند مسموم است. بعد پيامبر (صلي الله عليه وآله) به آن زن فرمودند: دليل تو بر اين كار چه بود؟ زن گفت: مي خواستم بدانم كه اگر تو پيامبري، خدا به تو خبر خواهد داد كه اين غذا مسموم است و اگر دروغ گو هستي (در ادعاي نبوت صادق نيستي) مردم را از وجود تو راحت كنم! راوي مي گويد: پيامبر (صلي الله عليه وآله) متعرض او نشدند.» السيره النبويه، ابن كثير، ج 3، ص 396، از بيهقي و ابي داوود و تاريخ بغداد، ج 7، ص 384 و ... .
      و هم چنين بخاري و دارمي از ابو هريره روايت كرده اند كه گفت:
      «زماني كه خيبر فتح شد، براي پيامبر (صلي الله عليه وآله) گوسفند برياني هديه آورده شد كه در آن سمّ بود. پيامبر فرمود: يهودياني كه در اين جا هستند را جمع كنيد. آنان را جمع كردند. پيامبر به ايشان فرمود: من سوالي از شما دارم، آيا اگر بپرسم در جواب صادق خواهيد بود؟ گفتند: بله، اي ابوالقاسم! پيامبر پرسيد: پدر شما كيست؟ گفتند: فلاني. حضرت فرمود: دروغ گفتيد، بلكه پدر شما فلاني است.گفتند: راست گفتي. پيامبر پرسيد: آيا اگر سوالي از شما بپرسم، راستش را مي گوييد؟ گفتند: بله، اي ابوالقاسم! و اگر دروغ بگوييم، دروغ ما را خواهي فهميد، همان طور كه آن را در مورد پدرانمان فهميدي. پيامبر پرسيد: چه كساني اهل آتش هستند؟ گفتند: ما در آتش مي باشيم و شما پشت سر ما خواهيد آمد. رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمودند: شما در آتش باشيد. به خدا سوگند ما بعد شما در آتش نخواهيم آمد. سپس به ايشان فرمود: آيا اگر سوالي بپرسم راست مي گوييد؟ گفتند: بله. پيامبر پرسيد: آيا شما در اين غذا سم ريختيد؟ گفتند: بله. سپس پرسيد: دليل شما براي اين كار چه بود؟ گفتند: مي خواستيم اگر دروغگو هستي از دست تو راحت شويم و اگر پيامبر بودي به تو ضرري نمي رساند».صحيح بخاري، ج 4، ص 66؛ سنن دارمي، ج 1، ص 33 و ...
      از اين دو روايت و روايات مشابه آن اثبات مي شود كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) اصلاً از اين غذاي مسموم در خيبر تناول نفرموده اند.
     دليل چهارم:بعضي روايات عامه تأكيد دارند بر اين كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) متعرض زينب بنت الحارثه نشده و او را مجازات نكرده اند. همان طور كه در دليل سوم روايت آن ذكر گرديد و هم چنين طبري روايت كرده است: «فضحك نبي الله (صلي الله عليه وآله) و تركها»،تهذيب الآثار، طبري، ج 6، ص381 : «پس پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله) خنديد و او را رها كرد».
      و هم چنين عبدالرزاق صنعاني و ابن حجر عسقلاني از زهري روايت كرده اند كه: «آن زن اسلام آورد پس پيامبر (صلي الله عليه وآله) او را رها كرد» مصنف، صنعاني، ج 11، ص 28؛ و از او سيره ابن كثير ج 3، ص 398؛ و الإصابه في تمييز الصحابه، ابن حجر عسقلاني، ج 8، ص 155.
      و روايت بخاري و مسلم نيز اين مطلب را تأييد مي كند: «زماني كه از پيامبر (صلي الله عليه وآله) سوال شد: آيا نكشيم او (زن يهوديه) را؟ فرمود: نه»صحيح بخاري، ج 3، ص 141؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 15.
      مسلّم است كه آن زن جنايتي مرتكب نشده بود كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) او را به خاطر آن عقاب كنند، پس ايشان از آن غذاي مسموم تناول نكرده اند كه مسموم شده باشند.
     دليل پنجم:اگر ما مضمون رواياتي كه مي گويند: پيامبر از آن غذاي مسموم بدون اين كه بدانند مسموم است تناول كرده اند را قبول كنيم، موجب طعن در نبوت و تكذيب ادعاي ايشان در نبوت و رسالت خواهد بود، چرا كه آن زن يهوديه در مقام تعليل آن چه انجام داده بود گفت: «مي خواهم بدانم اگر تو پيامبري، خدا تو را از اين كار، آگاه خواهد كرد و اگر دروغگو باشي، مردم را از شر تو راحت كنم». و اگر اين مطلب درست باشد كه خدا رسولش را از مسموم بودن غذا آگاه نكرده باشد و پيامبر (صلي الله عليه وآله) از آن غذا، اگر چه يك لقمه، خورده باشند، به كذب پيامبر از ديدگاه آن زن يهوديه و يهوديان ديگر منجر مي شود و اين كار از خداي حكيم محال است كه فرستادگانش را در مانند اين جريانات و مواقف تحدي ياري نكند، تا موجب اين شود كه مردم ايشان را تكذيب كنند. همان طور كه در تاريخ انبياي گذشته مي بينيم كه هرگاه مردم در مقام تحدي معجزه اي را از پيامبري درخواست كرده اند، خداوند انبيا را ياري كرده تا ايشان موجب تصديق مردم واقع شوند.
     دليل ششم:تنها كسي كه روايت كرده شهادت پيامبر به واسطه غذاي مسموم در خيبر بوده، عايشه است. و روايت او قابل قبول نيست چون:
      اولاً: او يكي از جاعلين روايت است كه روايت زيادي را از زبان رسول خدا (صلي الله عليه وآله) جعل و به آن حضرت نسبت داده است.
      ثانياً: او در جريان شهادت پيامبر (صلي الله عليه وآله) يكي از متهمان است، پس نقل او براي رفع تهمت از خودش بوده و قابل پذيرش نيست.
      ثالثاً: آيات و رواياتي كه در مذمت او وارد شده است او را از وثاقت و عدالت ساقط مي نمايد و در هر آن چه او نقل كرده، متهم به كذب است مادامي كه خلاف آن ثابت شود.
      رابعاً: رواياتي كه عايشه در مورد وفات پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) نقل كرده تناقضات فراواني دارند، مثلاً: عايشه در روايتي مي گويد: «سبب شهادت پيامبر (صلي الله عليه وآله) سمي بوده كه در خيبر خورده است»، ولي خود او در روايت ديگري مي گويد: «مات رسول الله (صلي الله عليه وآله) من ذات الجنب» مسند ابي يعلي، ج 8، ص 258. : «پيامبر (صلي الله عليه وآله) از بيماري ذات الجنب فوت كرد». ذات الجنب نام نوعي بيماري است كه نام علمي آن پلورزي مي باشد. المنجد در حالي كه خود عايشه روايتي را از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نقل كرده كه اين بيماري از شيطان است: فقد روي الحاكم عن عروة عن عايشه انّها حدّثته «إنّ رسول الله (صلي الله عليه وآله) قال حين قالوا: خشين برسول الله ذات الجنب؛ قال إنّها من الشيطان و ما كان الله ليسلطه عليَّ».مستدرك الحاكم،محمد بن عبد الله نيشابوري، ج 4، ص 405. «وقتي گفتند: ترسيديم رسول خدا (صلي الله عليه وآله) بيماري ذات الجنب داشته باشند. رسول خدا فرمود: اين بيماري از شيطان است و خدا شيطان را بر من مسلط نمي كند.»
      پس آن چه عايشه در مورد مسموم شدن پيامبر در خيبر نقل كرده است قابل پذيرش نيست.
      اما نظر شيعه درباره مسموم شدن پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) در خيبر:
      در تفسير شريف منسوب به امام حسن عسكري (صلي الله عليه وآله) جريان آوردن غذاي مسموم براي پيامبر را با تفاصيل آن نقل شده است:
      «و اما سخن ذراع مسموم: پس زماني كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) از خيبر به مدينه با فتح و پيروزي بازگشتند، زني از يهود نزد ايشان آمد و اظهار اسلام كرد و همراه او ذراع (گوسفند) بريان شده مسمومي بود و آن را در مقابل حضرت قرار داد. رسول خدا (صلي الله عليه وآله) سوال كردند اين چيست؟ گفت: پدر و مادرم فداي شما اي رسول خدا! وقتي شنيدم شما به طرف خيبر براي جنگ خارج شده ايد غمگين شدم، چون مي دانستم آنان مردان پر قدرتي هستند. و اين بچه گوسفندي بود كه مثل فرزندم آن را بزرگ كردم و دانستم كه محبوب ترين غذا نزد شما غذاي بريان است و بهترين بريان در نظر شما دست گوسفند است، براي همين نذر كردم كه اگر خداوند شما را از خيبر به سلامت بازگرداند، اين گوسفند را ذبح كنم و از دست بريان شده آن شما را طعام دهم و الان خدا شما را از آنان به سلامت بازگرداند و شما را بر آنان پيروز كرد، پس اين را آوردم تا به نذرم وفا كنم.
      براء بن معرور و علي بن ابي طالب عليه السلام همراه رسول خدا (صلي الله عليه وآله) بودند. پيامبر فرمود: نان بياوريد. نان آوردند. براء بن معرور دست دراز كرد و لقمه اي از آن برداشت و در دهان گذاشت. علي بن ابي طالب عليه السلام فرمود: اي براء! زودتر از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) شروع نكن. براء گفت: يا علي! گويا تو رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را بخيل مي داني! علي عليه السلام فرمود: من رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را بخيل نمي دانم لكن او را بزرگ مي دارم و احترام مي كنم. نه من و نه تو و نه هيچ يك از مخلوقات حق ندارند بر رسول خدا پيشي بگيرند، نه در كار و نه در خوردن و نه در نوشيدن.
      براء گفت: من رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را بخيل نمي دانم. حضرت علي عليه السلام فرمود: براي اين نگفتم، بلكه براي اين گفتم كه اين غذا را اين زن يهوديه آورد و ما نمي دانيم او چگونه است، پس اگر با امر رسول خدا (صلي الله عليه وآله) مي خوردي او ضامن سلامتي تو از اين غذا بود و زماني كه بدون اذن او از اين غذا خوردي به خودت واگذار مي شوي. علي عليه السلام اين فرمايش را فرمود در حالي كه براء لقمه را مي جويد، ناگهان خداوند ذراع را به سخن در آورد و گفت: اي رسول خدا! از من نخور كه من مسموم هستم! و براء در سكرات موت بر زمين افتاد و وقتي او را برداشتيم، مرده بود.
      رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: آن زن را براي من بياوريد. او را آوردند. پيامبر (صلي الله عليه وآله) به او فرمود: چرا اين كار را كردي؟ زن گفت: به من ظلم بزرگي كردي! پدر و عمو و برادر و شوهر و پسرم را كشتي! من هم اين كار را كردم و گفتم اگر او پادشاه است، انتقامم را از او مي گيرم و اگر همان طور كه مي گويد پيغمبر است و خدا به او وعده فتح مكه و پيروزي بر اهل آن را داده است، پس خدا او را از اين غذا حفظ مي كند و هرگز ضرري به او نمي رساند. پس رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: اي زن! راست گفتي. سپس رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: فلاني و فلاني را فرا خوانيد و گروهي از بهترين اصحابش را كه از جمله آنان سلمان و مقداد و عمار و صهيب و ابوذر و بلال و ... كه جمعاً ده نفر مي شدند و علي بن ابي طالب (ع) نيز در ميان آنان بود. پس پيامبر (ص) فرمود: بنشينيد و دور اين غذا حلقه بزنيد. بعد رسول خدا (صلي الله عليه وآله) دست مبارك را بر ذراع مسموم گذاشتند و بر آن دميدند و فرمودند: «بسم الله الرحمن الرحيم، بسم الله الشافي، بسم الله الكافي، بسم الله المعافي، بسم الله الذي لا يضرُّ مع اسمه شيءٌ و لا داء في الارض و لا في السَّماء و هو السَّميع العليم». سپس فرمودند: به نام خدا بخوريد پس رسول خدا (صلي الله عليه وآله) از آن تناول فرمود و ايشان هم خوردند تا سير شدند و بعد آب نوشيدند. سپس امر فرمود كه آن زن را حبس كنند.
      وقتي روز دوم شد آن زن را نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله) آوردند و حضرت به او فرمود: آيا اينان در حضور تو از آن سم نخوردند؟ پس چگونه ديدي كه خدا اين شر را از پيامبرش و اصحاب او دفع كرد؟ آن زن گفت: اي رسول خدا! تا الآن در نبوت تو شك داشتم ولي اكنون يقين كردم كه تو حتماً رسول خدايي، پس شهادت مي دهم كه خدايي جز خداي يگانه نيست و شريكي ندارد و اين كه تو عبد و رسول خدايي. و اسلام او نيكو شد. تفسير امام حسن عسكري (ع)، ص 177 و از او بحارالانوار، ج 17، ص 317.
      با دقت در اين روايت، تناقضاتي كه در روايات عامه وجود دارد بر طرف مي شود و معلوم مي شود تناول پيامبر (صلي الله عليه وآله) از آن غذاي مسموم بعد از آگاهي ايشان از مسموم بودن آن بوده است و ديگر جاي اشكالي براي يهوديان باقي نمي ماند كه رسالت و نبوت پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) را تكذيب نمايند.
      علاوه بر اين، معلوم مي شود سمي كه سبب شهادت پيامبر (صلي الله عليه وآله) شده، گوسفند بريان مسموم در خيبر نبوده است و چگونه ممكن است اين سم بعد از چهار سال!!! در پيامبر اثر كرده باشد ولي در آن ده نفر ديگر كه اهل خلاف هرگز نامي از آنها به ميان نياورده اند اثر نكرده باشد.
      تا اينجا ثابت شد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) بخاطر آن گوشت در فتح خيبر مسموم نشدند.
      قول دوم : طبق نظر علماي شيعه عايشه و حفصه از زنان پيامبر با داروي مسموم حضرت را به شهادت رساندند.
      عياشي از عبد الصمد بن بشير از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود: «تدرون مات النبي (صلي الله عليه وآله) أو قتل؟ إنّ الله يقول: ﴿أفإن مات أو قتل إنقلبتم علي أعقابكم﴾ فسمَّ [قبل الموت!] إنّهما سقتاه! فقلنا إنّهما و أبويهما شرُّ من خلق الله». تفسير عياشي، ج 1، ص 200؛ البرهان، ج5، ص419؛ الصافي، ج5، ص194؛ نور الثقلين، ج5،ص367،ح3؛ كنز الدقايق، ج13، ص325؛ تفسير شريف لاهيجي، ج4، ص518.
      «مي دانيد كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) فوت كرد يا كشته شد؟ خداوند مي فرمايد: «آيا اگر او بميرد و يا كشته شود عقب گرد مي كنيد؟» پس پيامبر (صلي الله عليه وآله) قبل از موت مسموم شد! آن دو به ايشان سم خوراندند! ما گفتيم: آن دو و پدرانشان بدترين كساني هستند كه خدا خلق كرده است».
      و معلوم است كه منظور از آن دو عايشه و حفصه و پدرانشان ابوبكر و عمر هستند.
      مرحوم بياضي روايتي را از امام صادق عليه السلام نقل كرده كه فرمود: «إنه أعلم حفصه أن أباها و أبابكر يليان الأمر، فأفشت إلي عايشة، فأفشت إلي أبيها، فأفشي إلي صاحبه، فاجتمعا علي أن يستعجلا ذلك علي أن يسقياه (صلي الله عليه وآله) سمّا». الصراط المستقيم، علي بن يونس نباطي بياضي، ج 3، ص 168؛ و از او بحارالانوار مجلسي، ج 22، ص 246.
      «پيامبر (صلي الله عليه وآله) حفصه را آگاه كردند كه پدرش (عمر) و ابوبكر امارت را بدست مي گيرند، حفصه اين سرّ را براي عايشه فاش كرد و عايشه هم براي پدرش گفت: و ابوبكر هم به عمر گفت. پس آن دو (ابوبكر و عمر) جمع شدند براي اين كه اين امر زودتر اتفاق بيفتد، پيامبر را مسموم كنند».
      از روايات اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) انسان يقين پيدا مي كند كه قاتلان پيامبر (صلي الله عليه وآله) همان چهار نفر بوده اند و نيازي به استدلال به كتب عامه نيست اما براي اسكات خصم به شواهدي كه كتب عامه بيان كرده اند نيز اشاره خواهيم كرد.
      بخاري و مسلم روايت كرده اند:
      «عن عايشه قالت: لددنا اللدود: آن چيزي است كه به انسان، در يك طرف دهان مي نوشانند؛ الطب النبوي، ابن قيّم جوزي، ج 1، ص 66. لدد: اللدود: از دواهايي است كه به مريض مي نوشانند؛ كنزالعمال، متقي هندي، ج 7، ص 267. رسول الله في مرضه و جعل يشير إلينا أن لا تلدّوني، فقلنا: كراهية المريض بالدواء! فلمّا أفاق قال: ألم أنهكم أن تلدّوني؟! قلنا: كراهية الدواء! فقال (صلي الله عليه وآله): لا يبقي منكم أحد إلا لدّ و أنا أنظر، إلا العباس فإنه لم يشهدكم.»صحيح بخاري، ج 8، ص 42؛ صحيح مسلم، ج 7، ص 42 و بسياري ديگر از كتب عامه.
      عايشه گفت: «به پيامبر در مرضش دوا خورانديم، پيامبر به ما اشاره كرد كه به من دوا نخورانيد. گفتيم: به خاطر كراهت مريض از دواست! پس وقتي حالشان افاقه پيدا كرد فرمود: آيا شما را نهي نكردم كه به من دوا نخورانيد؟ گفتيم: (گمان كرديم سخن شما به خاطر) كراهت دواست! پس پيامبر فرمود: هر كس در خانه است در برابر چشم من بايد دوا بخورد به جز عمويم عباس كه در كنار شما حضور نداشت.»
      احمد بن حنبل از عايشه روايت كرده كه گفت: «لددنا رسول الله (صلي الله عليه وآله) في مرضه، فأشار إلينا أن لا تلدّوني، قلت: كراهية المريض الدواء! فلما أفاق قال: ألم أنهكم أن لا تلدّوني؟! قال: لا يبقي منكم أحد إلا لدّ غير العباس فإنه لم يشهد كنّ.» مسند احمد، ج 6، ص 53.
      «به پيامبر در مرضش دوا خورانديم، پس به ما اشاره كرد كه به من دوا نخورانيد، گفتم: به خاطر كراهت مريض از دواست. وقتي پيامبر حالشان افاقه پيدا كرد فرمود: آيا شما را نهي نكردم كه به من دوا نخورانيد؟! فرمود: هيچ يك از شما باقي نمي ماند مگر اين كه دوا بخورد، غير از عباس چون او شاهد شما زنان نبود.»
      ابن كثير از بيهقي از عايشه نقل كرده كه گفت: «رسول خدا (صلي الله عليه وآله) حالشان بهتر شد، پرسيدم: چه كسي اين كار را كرد؟ گفتند: عمويت عباس! ترسيد كه شما بيماري ذات الجنب داشته باشيد. پس رسول خدا (صلي الله عليه وآله) فرمود: اين بيماري از شيطان است و خدا آن را بر من مسلط نمي كند. هر كس در خانه است بايد به او دوا بخورانيد، مگر عمويم عباس.» السيره النبويه، ابن كثير، ج4، ص 446، از بيهقي.
      روايات بسياري در زمينه دوا خوراندن به پيامبر از عامه نقل شده است كه ما به اختصار به بعضي از آن اشاره كرديم تا مورد بررسي قرار گيرد. آن چه از اين روايات به وضوح آشكار است اين است كه:
      1- در روزهاي آخر عمر شريف پيامبر (صلي الله عليه وآله) ماده عجيبي را در دهان ايشان ريخته اند كه ادعا مي كنند «لدود» است.
      2- اين ماده به نفع رسول خدا (صلي الله عليه وآله) نبوده و گرنه ايشان آنان را از اين كار نهي نمي فرمودند.
      3- اگر اين كار از طرف زنان پيامبر كار پسنديده اي بود، پيامبر ايشان را مجبور نمي كرد كه همگي از آن ماده بخورند. (ظاهراً اين قسمت از روايت (هر كس در خانه است بايد دارو بخورد.) توسط عايشه جعل شده است تا مردم به او شك نكنند كه به پيامبر (صلي الله عليه وآله) زهر خورانده است. زيرا قطعاً آن ماده به اندازه اي نبوده كه براي همه كفايت كند و با دقت در سيره پيامبر در مي يابيم كه چنين رفتاري كه مناسب با پادشاهان ستمگر بوده، هرگز از پيامبر (صلي الله عليه وآله) سر نزده است).
      4- اين كار، كار خطرناك و بدي بوده كه وقتي پيامبر (صلي الله عليه وآله) پرسيدند: «چه كسي اين كار را كرده؟ گفتند: عمويت عباس!» اين اتهام به عباس براي اين بود كه از تبعات آن مي ترسيدند و براي خلاصي از آن، آن كار را به گردن عباس انداختند.
      5- كساني كه جرأت كردند آن ماده را به پيامبر (صلي الله عليه وآله) بنوشانند، از بين زنان ايشان بوده اند كه روايت احمد حنبل (يشهد كنّ) بر آن دلالت مي كند.
      6- عايشه سر دسته كساني بوده كه اين كار را كرده اند، چرا كه در روايت بخاري از عايشه نقل مي كند: «لددنا»، «ما دوا خورانديم». و در روايت احمد حنبل عايشه مي گويد: «قلت: كراهية المريض الدواء» : «گفتم: به خاطر كراهت مريض از دواست».
      7- اين كار وقتي صورت گرفته كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) در حال اغما يا خواب بوده اند و همه روايات به اين اشاره دارد كه وقتي حال پيامبر (صلي الله عليه وآله) افاقه پيدا كرد و بهتر شد، «پرسيدند: چه كسي اين كار را كرده است؟» و آن زنان مي دانستند كه نمي توانند اين كار را در حال بيداري پيامبر (صلي الله عليه وآله) انجام دهند، براي همين منتظر فرصتي بودند كه بتوانند نقشه شوم خود را عملي كنند.
      8- كساني كه اين كار را كرده اند يك نفر نبوده اند، بلكه اين كار گروهي بوده كه از لفظ «لددنا» و «لا تلدّوني» فهميده مي شود.
      9- اين كه عايشه گفت: «كراهية المريض الدواء» براي گمراه كردن اذهان ديگران بوده تا بتواند در آن لحظه كار خود را به پايان برساند و ديگران او را از اين كار منع نكنند، چرا كه هر عاقلي مي داند كه رسول خدا (صلي الله عليه وآله) مانند كودك خردسال نيستند كه مصلحت و مفسده خود را ندانند، تا ديگران مجبور باشند به زور دوا را در دهان ايشان بريزند.
      10- نهي پيامبر (صلي الله عليه وآله) از اين كار قبل از شروع اين كار بوده است و جمله «ألم أنهكم أن لا تلدّوني» بر آن اشاره دارد.
      11- كساني كه در اين كار شريك بوده اند همگي در آتش دوزخ مخلد خواهند بود، زيرا آنان با علم به اين كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) آنان را نهي كرده چنين كرده و خداوند تبارك و تعالي در قرآن كريم مي فرمايد: ﴿وَ مَن يَعصِ اللهَ وَ رَسُولَهُ فَإنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها أَبَداً﴾ سورة جن،آية 23. «هر كه خدا و رسولش را نافرماني كند، قطعاً براي او آتش جهنم است كه جاودانه در آن خواهد ماند».
      12- آن چه به عقل و حكمت نزديك تر است، اين است كه اگر در اين كار خيري بود، نزديكان و ارحام پيامبر (صلي الله عليه وآله) در اين كار شريك مي شدند، ولي در اين جريان هيچ اسمي از فاطمه زهرا عليها السلام و اميرمؤمنان علي بن ابي طالب عليه السلام و فرزندان أبي طالب و بني هاشم به چشم نمي خورد. حتي وقتي آن زنان گناه را به گردن عباس مي اندازند، پيامبر (صلي الله عليه وآله) او را از اين كار مبرّا مي داند.
      تنبيه
      در رواياتي كه از اهل بيت عليهم السلام و عامه نقل گرديد، به ظاهر اختلافاتي وجود دارد و آن اختلاف اين است كه در بعضي روايات، ابوبكر و عمر را قاتلان پيامبر (صلي الله عليه وآله) معرفي مي كند و در روايات ديگر عايشه و حفصه و در برخي ديگر هر چهار نفر را با هم قاتل آن حضرت معرفي مي كند.
      آن چه مسلّم است اين است كه «عايشه و حفصه» مباشر قتل پيامبر (صلي الله عليه وآله) بوده اند و اين دو بودند كه سمّ را به زور در دهان پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) ريخته اند و نقش ابوبكر و عمر، تهيه سمّ و كشيدن نقشه قتل بوده است و آن دو بوده اند كه دخترانشان را براي اين كار ترغيب و تشويق نموده اند تا بتوانند حكومت را زودتر غصب نمايند.
  • تشكيل سقيفه بني ساعده و غصب خلافت توسط ابوبكر بن ‏ابى ‏قحافه در سال 11 هجرى قمرى
      مورخان و سيره‏ نگاران درباره تاريخ شهادت پيامبر (ص)، اتفاق نظر ندارند. شيعيان به پيروى از اهل‏بيت (ع)، تاريخ شهادت را 28 صفر دانسته ولى اهل‏ سنت، آن را در ماه ربيع‏الاول ذكر كرده‏اند. همين ديدگاه‏هاى تاريخى درباره آغاز غصب خلافت ابوبكر بن ‏ابى ‏قحافه، نيز سارى و جارى است. ولى تمامى تاريخ‏نگاران، اتفاق دارند بر اين كه در همان روزى كه رسول‏خدا (ص) به شهادت رسيد، جلسه بني ساعده تشكيل شد و با اصرار و اجبار عمر و مشاجره هاي طولاني ابوبكر خلافت را غصب كرد.
      خلافت ابوبكر، نخستين سنگ بناى عملى و تفرقه مسلمانان در صدر اسلام است. زيرا خلافت وى، نه به وصايت پيامبر (ص) بود و نه به صورت انتخابات آزاد و دموكراتيك برگزار شد. بلكه نتيجه منازعه و مناظره گفتارى برخى از افراد دو گروه مهاجر و انصار بود كه در سقيفه‏ بنى‏ ساعده، در تجمع چند ده نفرى مسلمانان، بدون حضور بزرگان بنى ‏هاشم (كه نزديكترين افراد به رسول ‏خدا (ص) بودند) و بدون اطلاع بسيارى از سران صحابه كبار، با ترفندهاى چند تن از مهاجران، به اين مقام برگزيده شد و سپس با فضاسازى ويژه، از سايرين نيز به رضايت و يا با اجبار بيعت گرفتند.
      مخالفان خلافت ابوبكر، دو دسته از صاحب نفوذان مدينه و اصحاب رسول‏ خدا (ص) بودند:
      دسته اول:آنانى كه شخصيت ابوبكر را به دلايلى براى اين مقام مناسب نمى‏دانستند. معروف‏ترين شخصيت‏هاى اين دسته، افرادى چون سعد بن‏ عباده، قيس‏ بن ‏سعد، ابوسفيان و بسيارى از طايفه‏هاى انصار و گروهى از مهاجران بودند.
      دسته دوم:آنانى كه مخالف انتخاب خليفه بدون در نظر گرفتن وصايت بودند. اين‏ها، معتقدان به امامت بودند كه اعتقاد داشتند بر اين كه خليفه، بايد از سوى پيامبر (ص) به وصايت تعيين شده باشد و به شواهد غيرقابل انكار، استناد مى‏كردند كه رسول‏خدا (ص) در تمام طول زندگي و رسالت خويش خصوصا در واپسين ماه‏هاى زندگى خود، در بازگشت از مراسم حجة الوداع، در سرزمين غديرخم، حضرت على‏ بن‏ ابى‏ طالب (ع) را به اين مقام منصوب كرد و از حاجيان حاضر، براى آن حضرت بيعت گرفت. بدين لحاظ معتقد بودند كه خلافت، همانند امامت، از آن امام على بن‏ ابي‏طالب (ع) است و هر فردى و يا شخصيتى كه به خواهد اين مقام را غصب كند، آن را مشروع ندانسته و با او مبارزه خواهند كرد.
      اين دسته از مسلمانان، پس از آگاهى از بيعت گروهى از مسلمانان با ابوبكر، اعتراض كرده و با تجمع در خانه فاطمه‏ زهرا (س) كه پايگاه اهل‏بيت عصمت و طهارت بود، خواهان بيعت با امام على (ع) شدند. بزرگانى از صحابه رسول‏ خدا (ص)، چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، حذيفه، عباس، زبير و بسيارى از مهاجران و انصار و طايفه بنى‏هاشم از همين دسته بودند. ولى اعتراض آنان، خليفه و گروه حمايت‏گر او را از كرده خويش باز نداشت.
      قدرت به دست گرفتگان، به جاى دلجويى از دختر رسول ‏خدا (ص) و اميرمؤمنان على ‏بن ‏ابى ‏طالب (ع) در رحلت پيامبر (ص) و غصب خلافت، با اين گونه اعتراضات مخالفان به شدت برخورد كرده و حتى بدون اجازه، وارد خانه دختر رسول ‏خدا (ص) شدند و معترضان را مورد ضرب و شتم قرار داده و على (ع) را به اجبار و اكراه به مسجد بردند. در اين ارتباط، فاطمه ‏زهرا (س) نيز مورد ضرب و شتم ستم‏كارانه قرار گرفت و جنين او به نام محسن كه نزديك وضع حملش بود، سِقط شد و بر اثر همان صدمات، آن حضرت پس از هفتاد و پنج، يا نود و پنج روز از رحلت پيامبر (ص) به شهادت رسيد. 
  • شهادت امام حسن ‏مجتبى عليه السلام در سال 50 هجرى قمرى
      امام حسن (ع) نخستين فرزند امام على (ع) و فاطمه ‏زهرا (س) است كه در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى قمرى در مدينه منوره ديده به جهان گشود و با تولد خويش، در جدش پيامبر (ص) و ساير اهل‏بيت (ع) شادى و نشاط ويژه ‏اى پديد آورد. امام حسن (ع) بنا به روايت شيعه و اهل‏ سنت، شبيه ‏ترين انسان‏ها به رسول‏ خدا (ص) بود و در اين باره گفته شده است: و كان الحسن اشبه النّاس برسول ‏اللّه (ص) خلقاً و هَدياً و سؤدداً : امام حسن (ع) از جهت سيما، روش و رهبرى از همه بيشتر به رسول‏ خدا (ص) شباهت داشت. امام حسن (ع) پس از شهادت پدرش اميرمؤمنان على ‏بن ‏أبى ‏طالب (ع) در كوفه، به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ، به امامت رسيد و با درخواست و بيعت ياران آن حضرت و اهالى كوفه، خلافت ظاهري را نيز پذيرفت و راه و روش عدالت ‏پرور پدرش را تداوم بخشيد.
      اما زماني نگذشت كه مردم چون امام حسن (ع) را مانند پدرش در اجراي عدالت و احكام و حدود اسلامي قاطع ديدند، عده زيادي از افراد با نفوذ به توطئه هاي پنهاني دست زدند و حتي در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به حركت به سوي كوفه تحريك نمودند، و ضمانت كردند كه هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علي (ع) نزديك شود، امام حسن (ع) را دست بسته تسليم او مي كنند يا ناگهان او را مي كشند. خوارج نيز بخاطر وحدت نظري كه در دشمني با حكومت هاشمي داشتند در اين توطئه ها با آنها همكاري كردند. در برابر اين عده منافق، شيعيان علي (ع) و جمعي از مهاجر و انصار بودند كه به كوفه آمده و در آنجا سكونت اختيار كرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و صميميت خود را در همه مراحل چه در آغاز و چه در زماني كه امام (ع) دستور جهاد داد ثابت كردند.
      امام حسن (ع) وقتي طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد با نامه هايي او را به اطاعت، عدم توطئه و خونريزي فرا خواند ولي معاويه در جواب امام (ع) تنها به اين امر استدلال مي كرد كه : من در حكومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ ! گاه معاويه در نامه هاي خود با اقرار به شايستگي امام حسن (ع) مي نوشت : "پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر كس بدان سزاوارتري" و در آخرين جوابي كه به فرستادگان امام حسن (ع) داد اين بود كه "برگردند، ميان ما و شما بجز شمشير نيست". و بدين ترتيب دشمني و سركشي از طرف معاويه شروع شد و او بود كه با امام زمانش گردنكشي آغاز كرد. معاويه با توطئه هاي زهرآگين و انتخاب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگري و نفاق، توفيق يافت. او با خريداري وجدانهاي پست و پراكندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان، را به نفع خود فراهم مي كرد و از سوي ديگر، همه سپاهيانش را به بسيج عمومي فراخواند.
      امام حسن (ع) نيز تصميم خود را براي پاسخ به ستيزه جويي معاويه دنبال كرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشكر معاويه كساني بودند كه به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حكومت شام مي بودند، اما در لشكر امام حسن (ع) چهره هاي تابناك شيعياني ديده مي شد مانند حجر بن عدي، ابو ايوب انصاري، و عدي بن حاتم ... كه به تعبير امام (ع) "يك تن از آنان افزون از يك لشكر بود". اما در برابر اين بزرگان، افراد سست عنصري نيز بودند كه جنگ را با گريز جواب مي دادند، و در نفاق افكني توانايي داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع) از آغاز اين ناهماهنگي بيمناك بود. مجموع نيروهاي نظامي عراق را 350 هزار نوشته اند.
      امام حسن (ع) در مسجد جامع كوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوي "نخيله" تحريص فرمود. عدي بن خاتم نخستين كسي بود كه پاي در ركاب نهاد و فرمان امام را اطاعت كرد. بسياري كسان ديگر نيز از او پيروي كردند. امام حسن (ع) عبيدالله بن عباس را كه از خويشان امام و از نخستين افرادي بود كه مردم را به بيعت امام تشويق كرد، با دوازده هزار نفر به "مسكن" كه شمالي ترين نقطه در عراق هاشمي بود اعزام فرمود. اما وسوسه هاي معاويه او را تحت تأثير قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يك ميليون درهم كه نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود كشاند. در نتيجه، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهي نيز به دنبال او از اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا فروختند.
      پس از عبيدالله بن عباس، نوبت فرماندهي به قيس بن سعد رسيد. لشكريان معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع) را ضعيف نمودند. عده اي از كارگزاران معاويه كه به (مدائن) آمدند و با امام حسن (ع) ملاقات كردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع) در بين مردم شايع كردند. از طرفي يكي از خوارج تروريست نيزه اي بر ران حضرت امام حسن زد. به حدي كه استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتي سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر حال وضعي براي امام (ع) پيش آمد كه جز "صلح" با معاويه، راه حل ديگري نماند. باري، معاويه وقتي وضع را مساعد يافت، به امام حسن (ع) پيشنهاد صلح كرد. امام حسن براي مشورت با سپاهيان خود خطبه اي ايراد فرمود و آنها را به جانبازي و يا صلح - يكي از اين دو راه - تحريك و تشويق فرمود. عده زيادي خواهان صلح بودند. عده اي نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند.
      سرانجام پيشنهاد صلح معاويه مورد قبول امام حسن (ع) واقع شد، ولي اين فقط بدين منظور بود كه او را در قيد و بند شرايط و تعهداتي گرفتار سازد كه معلوم بود كسي چون معاويه دير زماني پايبند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديكي آنها را يكي پس از ديگري زير پاي خواهد نهاد، و در نتيجه ماهيت ناپاك معاويه و عهدشكني هاي او و عدم پايبندي او به دين و پيمان، بر همه مردم آشكار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع) با پذيرش صلح از بردار كشي و خونريزي كه هدف اصلي معاويه بود و مي خواست ريشه شيعه و شيعيان آل علي (ع) را بهر قيمتي هست، قطع كند، جلوگيري فرمود. بدين صورت چهره تابناك امام حسن (ع) - همچنان كه جد بزرگوار رسول الله (ص) پيش بيني فرمود بود - بعنوان " مصلح اكبر" در افق اسلام نمودار شد.
      معاويه در پيشنهاد صلح هدفي جز ماديات محدود نداشت و مي خواست كه بر حكومت استيلا يابد. اما امام حسن (ع) بدين امر راضي نشد مگر بدين جهت كه مكتب خود و اصول فكري خود را از انقراض محفوظ بدارد و شيعيان خود را از نابودي برهاند. از شرطهايي كه در قرار داد صلح آمده بود اينهاست : معاويه موظف است درميان مردم به كتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص) و سيره خلفاي شايسته عمل كند و بعد از خود كسي را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مكري عليه امام حسن (ع) و اولاد علي (ع) و شيعيان آنها در هيچ جاي كشور اسلامي نينديشد. و نيز سب و لعن بر علي (ع) را متوقف كند و ضرر و زياني به هيچ فرد مسلماني نرساند. بر اين پيمان، خدا و رسول خدا (ص) و عده زيادي را شاهد گرفتند.
      معاويه به كوفه آمد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع) اجرا شود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوي كوفه روان شد. ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخني چند گفت از جمله آنكه : "هان اي اهل كوفه مي پنداريد كه به خاطر نماز و روزه و زكات و حج با شما جنگيدم؟ با شما به جنگ برخواستم كه بر شما حكمراني كنم و زمام امر شما را بدست گيرم، و اينك خدا مرا بدين خواسته نايل آورد! هر چند شما خوش نداريد، اكنون بدانيد هر خوني كه در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدي كه با كسي بسته ام زير دو پاي من است".
      بدين طريق عهد نامه اي را كه خود نوشته و پيشنهاد كرده و پاي آنرا مهر نهاده بود زير هر دو پاي خود نهاد و چه زود خود را رسوا كرد! سپس حسن بن علي (ع) با شكوه و وقار امامت - چنانكه چشمها را خيره و حاضران را به احترام وادار مي كرد - بر منبر بر آمد و خطبه تاريخي مهمي ايراد كرد. پس از حمد و ثناي خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص) چنين فرمود: "...به خدا سوگند من اميد دارم كه خيرخواه ترين خلق براي خلق باشم و سپاس و منت خداي را كه كينه هيچ مسلماني را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند و ناروا براي هيچ مسلماني نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام. او دروغ مي گويد. ما در كتاب خداي عزوجل و به قضاوت پيامبرش از همه كس به حكومت اولي تريم و از لحظه اي كه رسول خدا (ص) وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم". آنگاه به جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش علي (ع) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره كرد و فرمود: "اين انحراف سبب شد كه بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعني معاويه و يارانش - نيز در خلافت طمع كردند". چون معاويه در سخنان خود به علي (ع) ناسزا گفت، حضرت امام حسن (ع) پس از معرفي خود و برتري نسب و حسب خود، بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادي از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند.
      امام حسن (ع) پس از چند روزي آماده حركت به مدينه شد. معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامي را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و در سخنراني عمومي رسمي، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممكن استفاده كرد، و سخت ترين فشار و شكنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت. امام حسن (ع) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگي كرد و هيچگونه امنيتي نداشت، حتي در خانه نيز در آرامش نبود. آن حضرت گرچه از حكومت كناره ‏گيرى كرده بود ولى با رفتار و كردار خود، امت اسلام را به جنايت‏هاى معاويه و عاملان او در سراسر مناطق اسلامى آگاه مى كرد و روحيه رزم و جهاد را در نهاد آنان دوباره زنده مى‏ كرد. وجود آن حضرت براى معاويه و عامل او در مدينه، بسيار گران مى ‏آمد و مانع تك‏ تازى آنان مى ‏گرديد و دستگاه غاصب خلافت را با مشكلاتى مواجه مى ‏كرد. از جمله اين كه معاويه تصميم گرفته بود كه فرزند خود يزيد را جانشين خويش گرداند و در اين راه تلاش زيادى به عمل آورد وليكن در آغاز توفيق چندانى به دست نياورد. چون اين فكر شيطانى مخالف با صلحنامه امام حسن (ع) بود و از سوى ديگر وجود شخصيت امام حسن (ع) مانع تحقق هدفهاى معاويه بود. بدين جهت در صدد از ميان برداشتن اين اسوه بزرگ عالم اسلام برآمد و در اين راه از منافقان و كسانى كه به خاطر وابستگى فاميلى با آن حضرت رابطه داشتند، سود جست.
      معاويه از طريق اشعث‏ بن‏ قيس، دخترش جعده را كه همسر امام حسن (ع) بود وسوسه كرد و او را به شهادت آن حضرت ترغيب و تطميع نمود. معاويه سمى از پادشاه روم طلبيد و آن را با صد هزار درهم براى «جعده» دختر اشعث بن قيس كه همسر امام حسن (عليه السلام) بود، فرستاد و ضامن شد كه اگر جعده امام حسن (عليه السلام) را به وسيله زهر به شهادت برساند، او را به ازدواج يزيد درآورد. وى به جعده گفت كه اگر حسن را به قتل آورى، علاوه بر اين كه يكصد هزار درهم پول نقد دريافت مى‏ كنى، تو را به عقد فرزندم يزيد در مى ‏آورم و تو را ملكه عالم اسلام قرار مى ‏دهم. جعده كه نفاق و دو چهرگى را از پدرش به ارث برده بود، هر چه بيشتر خود را به آن حضرت نزديك گردانيد و پس از جلب توجه امام (ع)، ناجوانمردانه به آن حضرت، خيانت كرد و به وى زهر خورانيد. امام حسن (ع) به خاطر نوشيدن زهر، مسموم شد و به مدت چهل روز در بسترى بيمارى افتاد و روز به روز، حالش وخيم‏تر گرديد، تا اين كه در مدينه به شهادت رسيد و محبان اهل‏بيت (ع) را در سوگ بزرگى فرو برد.
      قطب راوندى نوشته است: روز بسيار گرمى بود و امام (عليه السلام) روزه بودند و وقت افطار تشنگى بر امام (عليه السلام) اثر كرده بود؛ جعده شيرى كه مخلوط به زهر بود، آورد و به حضرت داد و حضرت آنرا نوشيدند و سم را احساس كردند و كلمه استرجاع به زبان آوردند و روى به جعده كردند و در حالى كه طشتى در مقابل ايشان گذاشته بودند كه پاره پاره جگر ايشان به داخل آن مى ريخت، فرمودند: اى دشمن خدا، مرا كشتى. پس خدا تو را بكشد. آن شخص تو را فريب داده، خلفى پس از من نخواهى يافت. نوشته اند: معاويه صد هزار درهم را به جعده داد ولى او را به ازدواج يزيد درنياورد و گفت: مى ترسم با پسرم آن كنى كه با پسر رسول خدا كردى.
      امام حسين (ع) به تجهيز بدن مطهر برادرش پرداخت و سپس جهت تدفين آن در كنار مرقد پيامبر (ص)، اقدام به تشييع جنازه نمود. عده زيادى از اهالى مدينه، اهل‏بيت (ع) و تمامى بنى ‏هاشم در تشييع جنازه امام شهيد خود همراهى كردند و با عزت و احترام، بدن مطهرش را به سوى مرقد رسول ‏خدا (ص) حركت دادند. ولى بنى ‏اميه و مخالفان اهل‏بيت (ع) با تحريك عايشه ‏دختر ‏ابو‏بكر مانع تدفين بدن آن حضرت در جوار مرقد پيامبراكرم (ص) شدند و در اين راه بسيار پافشارى كرده و آماده هر گونه فتنه و فساد گرديدند. جوانان بنى ‏هاشم و پيروان ولايت آماده دفاع از حريم امامت و ولايت شدند. امام حسين (ع) كه در شهادت برادرش امام حسن (ع)، از همه سوگوارتر و غمگين‏تر بود، در برابر حرمت شكنى ‏هاى بنى ‏اميه و مخالفان اهل‏بيت (ع) فرمود: واللّه لولا عهد الحسن (ع) إلىّ بحقن الدّماء، و أن لا اُهريق فى أمره مِحجمة دم، لعلمتم كيف تأخذ سيوف اللّه منكم مآخذها، و قد نقضتم العهد بيننا و بينكم، و أبطلتم ما اشترطنا عليكم لأنفسنا : سوگند به خدا اگر برادرم با من پيمان نبسته بود كه در پاى جنازه او به اندازه حجامت خونى ريخته نشود، مى ‏ديديد كه چگونه شمشيرهاى الهى از نيام بيرون مى ‏آمدند و دمار از روزگار شما برمى ‏آوردند. شما همان بيچارگان روسياه ‏ايد كه عهد ميان ما و خود را شكستيد و شرائط فيمابين را باطل ساختيد.
      امام حسين (ع) و ساير بنى ‏هاشم كه به خاطر سفارش امام حسن (ع)، كظم غيض كرده و بردبارى و جوان‏مردى را پيشه خود داشتند، به ناچار بدن امام حسن (ع) را به سوى قبرستان بقيع حمل نموده و در جوار جده ‏اش فاطمه‏ بنت ‏اسد (رض) تدفين نمودند. هم ‏اكنون مزار امام حسن‏ مجتبى (ع) به همراه سه تن از امامان معصوم (يعنى امام زين‏ العابدين، امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليهم ‏السلام ) بدون هيچ‏گونه گنبد و بارگاهى در اين قبرستان قرار دارد و محل زيارت بسيارى از شيعيان و دوستداران اهل‏بيت (ع) مى ‏باشد.
      در تاريخ شهادت امام حسن‏ مجتبى (ع)، تعدادي از علما و مورخان شيعه معتقدند كه آن حضرت در 28 صفر سال 50 قمرى در سن 47 سالگى به علت مسموميت از سوى همسرش جعده ‏بنت ‏اشعث به لقاء اللّه پيوست و ليكن بنابر قول شيخ مفيد و كفعمى، هفتم صفر سال 50 هجرى قمرى روز شهادت امام حسن مجتبى (عليه السلام) مى باشد. اما علماى اهل‏ سنت نيز به اختلاف پرداختند. برخى از آنان، ربيع‏ الاول سال 49 قمرى، برخى ربيع ‏الاول سال 50 قمرى و برخى آخر ماه صفر سال 50 قمرى را ذكر كرده‏ اند. هم چنين در مقدار عمر آن حضرت به اختلاف پرداختند. ولى اكثر آنان اتفاق نظر دارند كه همسرش وى را مسموم كرد و پس از تشييع جنازه، سعيد بن ‏عاص (عامل معاويه در مدينه) بر بدن او نماز گذاشت.
      شيخ مفيد (رحمه الله) نقل مى كند: حضرت 8 پسر و 7 دختر داشتند. و در تاريخ آمده كه: حضرت 25 بار پياده به حج رفتند و دو يا سه بار تمام مال خود را با فقراء تقسيم نمودند. 
  • به درك واصل شدن موسى‏ بن ‏بغا در سال 264 هجرى قمرى
      موسى ‏بن ‏بغاى‏ كبير، يكى از فرماندهان نظامى و ترك‏نژاد متوكل (دهمين خليفه عباسى) بود و از سوى او، جهت سركوبى قيام‏ها و شورش‏هاى مردمى به مناطق مختلف اسلامى اعزام گرديد و با شدت و خشونت، اعتراضات مردمى را سركوب كرد. وى در خلافت معتز عباسى (سيزدهمين خليفه عباسى)، مأموريت يافت براى از ميان بردن نخستين حكومت شيعى در شمال ايران، با داعى‏ كبير (حسن‏ بن ‏زيد علوى) حاكم طبرستان، به نبرد پردازد. وى در آغاز با "جستان‏ بن ‏وهسودان" عامل داعى‏ كبير در قزوين، برخورد كرد و با وى جنگ سختى نمود و بر سپاهيان علوى پيروز شد و شهرهاى قزوين، زنجان و ابهر را بار ديگر از دست مخالفان خليفه بيرون آورد و در سيطره سپاهيان خليفه درآورد.
      وى، آنگاه به "رى" رفت و پس از تصرف آن، در آن جا اقامت گزيد و سپاهيان خود را به فرماندهى "مفلح" به جنگ داعى‏ كبير در طبرستان فرستاد. مفلح، در آغاز به سمنان لشكر كشيد و آن را از تسلط علويان خارج ساخت. در همين هنگام، احمد بن ‏محمد سكنى كه از سوى طاهريان، حاكم منطقه بود، به سپاه خليفه پيوست و به همراه مفلح به طبرستان هجوم آوردند. آنان، پس از سمنان و مناطق جنوبى سلسله جبال البرز، به گرگان هجوم آوردند و آن را تصرف كردند. سپس به شهرهاى سارى، آمل، چالوس و سراسر مازندران هجوم آوردند و آن‏ها را از دست داعى‏ كبير بيرون آوردند. داعى ‏كبير، به ناچار در اطراف كلاردشت، در غرب مازندران پناه گرفت و از ديلميان استمداد جست. ولى ديلميان، وى را يارى نكردند. تا اين كه در سال 255 قمرى، پس از خلع معتز عباسى از خلافت و مردن او، سپاهيان خليفه، طبرستان و مناطق ديگر ايران را ترك كرده و به سوى بغداد روان شدند. پس از خروج سربازان مفلح و موسى‏ بن‏ بغا از طبرستان، داعى‏ كبير، دوباره اين مناطق سرسبز را به تصرف خود درآورد.
      موسى ‏بن ‏بغا، در عصر خلافت مهتدى (چهاردهمين خليفه عباسى) به يكى از قدرتمندترين فرماندهان نظامى و سياسى تبديل شد. وى خليفه را وادار به پذيرش شرايط خود كرد و با دسيسه‏ هايى چند، صالح ‏بن ‏وصيف را كه از نزديكان و فرماندهان عالى‏ رتبه مهتدى بود، كشت و از اين طريق، رقيب خود را از ميان برداشت. وى در عصر معتمد عباسى (پانزدهمين خليفه عباسى) نيز از اقتدار كافى برخوردار بود. موسى‏ بن ‏بغا در سال 259 قمرى، از سوى معتمد عباسى مأموريت يافت كه با جنبش زنگيان در جنوب عراق مبارزه كند. ولى تلاش وى، سودى در برنداشت. وى در سال 260 قمرى، از سوى معتمد عباسى، مأمور لشكركشى به "رى" شد و در اين شهر با هواداران حسن ‏بن ‏زيد طالبى كه بر اين شهر تسلط يافته بود، مبارزه كرد و آنان را شكست داد و شهر را به تصرف خود درآورد. هم چنين در سال 261 قمرى، حكومت مناطق جنوبى ايران و عراق، همانند اهواز، بصره، بحرين و يمامه را از معتمد عباسى دريافت كرد و پس از مدتى، از منصب خود بر كنار گرديد.
      سرانجام، پس از سال‏ها خدمت به خلفاى عباسى و خيانت به مردم، و جنايت‏هاى بيشمار به مسلمانان، در 28 صفر سال 264 قمرى، در عصر معتمد عباسى، به هلاكت رسيد. جنازه‏اش به سامرا منتقل شد و در آن جا به خاك سپرده شد.
  • درگذشت حاج شيخ جعفر شوشتري در سال 1303 هجري قمري
      حاج شيخ جعفر شوشتري از علماي برجسته مكتب تشيع در سال 1303 هجري قمري بدرود حيات گفت. ايشان پس از كسب مقام مرجعيت به شوشتر بازگشت و به تدريس پرداخت. «مِنهَجُ الرِّشاد وََ نَتايِجُ المَقاصِد» از جمله آثار اين فقيد بشمار مي روند.
      خلاصه اي از زندگي اين بزرگ مرد عرصه دين و تبليغ:
     ولادت :
      شيخ جعفر شـوشتـرى در سال 1230 هجري قمري در شهر شوشتر متـولد شد. ايـن تاريخ، از نوشته ميرزا محمد همدانى بر مـى آيد كه قـديـمى تريـن شرح حال او را به نام (غنيمه السفر) نوشته است وى در ايـن كتاب، كه در 1303 هجري قمري نـوشته عمـر آن مـرحـوم را هفتـاد و سه سـال بيـان مـى كند.
      تحصيلات :
     شيخ، در اوان عمر بـراى تحصيل علـم، همراه پـدرش به نجف اشرف رفت. ايـن سفـر، در زمانـى بـود كه شيخ مرتضـى انصارى در رأس حـوزه علميه نجف اشـرف بـود. در سـال 1255 هجري قمري به شـوشتر بـازگشت، رساله عمليه منهج الـرشاد را نـوشت، و حسينيه اى در شوشتر بنا كرد.
      اساتيد :
      اساتيـد شيخ كه در كتب رجال و تاريخ به آنها اشاره شـده عبـارتند از : 1 ـ شيخ اسمـاعيل كـاظمـى، فـرزنـد صـاحب مقـابيس. 2 ـ شيخ محمد حسن صاحب جواهر. 3 ـ شيخ مرتضى انصارى. 4 ـ شيخ علـى بـن جعفـر كـاشف الغطـا. 5 ـ شيخ حسـن بـن جعفـر كاشف الغطـا صـاحب (انـوار الفقاهه). 6 ـ شيخ راضى نجفى. 7 ـ شيخ محمد حسين صاحب فصول.
      شاگردان :
      فقهاى بسيارى از محضر با بركت شيخ كسب فيض نموده اند كه براى تبرك و تيمن اسم چند نفر از آنان را ذكر مى كنيم. 1 ـ ميرزا محمد همدانى. 2 ـ مرحـوم سيد عبدالصمد جزايرى. 3ـ آقا ميـرزا ابـراهيـم. 4 ـ آخـونـد ملا احمـد نـراقـى. 5 ـ مـرحـوم شيخ علـى بـن رضـا كـاشف الغطـا.
      تأليفات :
      آثارى از شيخ بر جاى مانده كه هر كدام، دليلـى بر علـو مقام علمـى و عملـى آن عالـم ربـانـى است. از آن جمله : 1 ـ منهج الـرشاد. 2 ـ الخصايص الحسينيه: ايـن كتاب، در پى روياى صادقه شيخ بـوده است. 3 ـ دمع العين. 4 ـ لوائح اللواحين. 5 ـ فيوضات مسعوديه. 6 ـ الدر النضيد فى خصايص الحسيـن الشهيد. 7ـ اصـول ديـن. 8 ـ مجالس المـواعظ. 9 ـ فوايد الشماهد و نتايج المقاصد.
      خصوصيات اخلاقى :
      محدث نورى در (دارالسلام)، به نقل از خـود آن مـرحـوم آورده كه : بعد از فراغ از تحصيل و حصـول درجه اجتهاد از نجف اشـرف، به وطـن خـويـش مـراجعت و مشغول به تبليغ احكام بـودم. و چون در وعظ و منبر مهارتى نداشتـم، ماه مبارك رمضان از تفسيـر صافـى، و ايام عاشـورا از روى كتـاب روضه الشهدا ملا حسين كاشفـى قرائت مـى كردم. سال اول به ايـن منـوال گذشت و محرم رسيد. شبى فكر نمودم تا كى از روى كتاب بخوانـم. در ايـن خيال رفتـم كه ديگر از كتاب در منبر مستغنى شـوم. ملول شده به خواب رفتم. در خواب ديدم گويا (كربلا) هستـم و همان موقعى است كه حضـرت اباعبـدالله (عليه السلام) در آن سـرزميـن نزول اجلال فرموده. (مـن در خيمه آن حضرت رفته، سلام كردم. حضرت مرا در نزد خويش نشاند، و به حبيب بـن مظاهر اسدى فرمـود كه : فلانى ميهمان ماست اما از آب چيزى نزد ما نيست، ولى آرد و روغن داريـم، بر خيز و طعامـى بـراى او تهيه كـن. در آن دم، حبيب بـر خاسته طعامـى درست نموده، آورده جلـو من گذاشت. مـن چند لقمه كـوچكى از آن طعام تناول كردم و از خـواب بيدار شـدم. اينك از بركت آن طعام به اخبـار مصـايب و لطـايف و كنـايات آثـار ائمه صلـوات الله عليهم اجمعيـن مطلع گشته ام.
      شيخ، در زهد و تقـواى خـود، راه سلوك شرعى يعنى تبعيت محض از آيات قـرآن و كلمات خـانـدان وحـى را پيـش چشـم داشت. لذا بـا صوفيان بشدت در تعارض و تضاد بـود، چرا كه آنان با راههاى خود سـاخته بـدعت آلـود، مـردم را از راه حق منحـرف مـى كنند. اما بيان رسـا و بليغ شيخ در مـواعظ و بيانات منبـرى كه از تقـوا و زهـد والاى او نشات مـى گرفت، آنچنان به او شهرت واعظ بخشيـده كه فقـاهت او را تحت الشعاع قـرار داده است. در واقع، اگـر بـدانيم كه پيامبر هدف از بعثت را تتميـم مكارم اخلاق مردم مـى داند، آنگاه به ارزش وعظ و خطابه آگاه مى شويـم، بويژه آنگاه كه سخـن از دل برآيد و لاجرم بر دل نشيند. و بيان شيخ، اينگونه بود.
      مقام علمى :
      مرحـوم حاج شيخ جعفر شـوشترى (قدس سره) فقيهى نامدار بـود كه دقت نظر را به سلاست بيان و شهرت و نفوذ فراوان جمع كرده بـود و در ايـن مقام، رسـاله (منهج الـرشـاد) او كافـى است.
      مسافرت :
      سفـر تاريخـى شيخ به ايـران، در سال 1302 هجري قمري بـود، در كتاب (غنيمه السفر) شرح مفصل وقايع ايـن سفر تاريخـى آمده است، و در اينجا خلاصه اى از آن را نقل مى كنيـم: پـس از ورود شيخ به شهر رى، جماعتـى از علمـاى بزرگ تهران و امنـاى شـاه و ساير طبقات به ديـدار او شتافته، درخـواست كردنـد كه ايشان به تهران بيايد، شيخ پذيرفت و در تهران بر مرحـوم حاج ملا على كنى وارد شـد، و در مسجـد مـروى به اقـامه جمـاعت و وعظ و ارشاد پرداخت. شيخ، در اول ماه شوال همان سال به سـوى خراسان رفت. در خراسان بيمار شد، با ايـن حال، در مشهد، به نمـاز جمـاعت حـاضـر مـى شـد و مـردم را مـوعظه مى كرد. اقامت شيخ در خراسان يك ماه نكشيـد و دوباره به تهران بازگشت. ورود او به تهران، اول محرم الحرام بـود. دهه اول و قسمتى از دهه دوم را در تهران منبـر رفت. در ايـن ايـام، صدر اعظم و بسيارى از مردم به ديدار شيخ رفتنـد.
      شاه نيز به ديـدن او رفت و احـوال او و سفـر خـراسـان او را پـرسيـد. شيخ در جواب فرمود: (دوست داشتم زيارت مـن، مثل زيارت اعراب باديه نشيـن باشـد كه جان خـود را در كف دست گرفته، از راههاى دور، بـا تحمل زحمت و مشقت به حـرمهاى ائمه اطهار (عليهم السلام) مشرف مى شـوند، در حالـى كه پياده و پابرهنه هستند، تـوشه راه آنها سـويق (غذاى سـاده جـو ) و رفيق آنها تـوفيق است. اما بيمارى مرا از ايـن تـوفيق محروم ساخت و مـن مجبـور شدم بر روى تخت بيمارى به زيارت بـروم.)
      شاه پيشنهاد كرد كه شيخ در تهران بماند. شيخ در جـواب فرمود: (دوست دارم ايـن مشت استخـوان در جـوار حضرت ابـوتراب صلـوات الله عليه به تيـره تـراب سپـرده شـود.) شـاه كه بيمـارى شيخ را دريـافت، پزشكان را نزد او فرستاد تا حال او قـدرى بهبـود يابـد. امراى كشـور، هداياى زيادى براى شيخ فرستادند كه هيچكدام را نپذيرفت، شيخ، تهران را به قصـد نجف تـرك گفت.
      وفات :
      مرحـوم سيد محمد حسيـن جزايرى در ملحقات تذكره شـوشترى مـى نـويسـد : وفات شيخ جعفر شـوشتـرى در كرنـد، عصر 28 صفر سنه 1303 هجري قمري اتفاق افتـاده است.
  • درگذشت شيخ عبدالله بروجردي دانشمند و فقيه شيعي در سال 1329 هجري قمري
      شيخ عبدالله بروجردي دانشمند و فقيه شيعي در سال 1329 هجري قمري وفات يافت. اين عالم فرزانه در بروجرد متولد شد و پس از ساليان متمادي تحصيل در علوم فقه و حديث عالمي مبرز شد. بروجردي همواره به تدريس و تاليف اهتمامي خاص داشت و آثاري ارزشمند از خود به يادگار گذاشته است. «رساله اي درباره اجماع امر و نهي» از آن جمله است.

تاریخ شمسی

  • درگذشت منوچهر بزرگمهر فرزند ميرزا يوسف خان در سال 1365 هجري شمسي
    منوچهر بزرگمهر فرزند ميرزا يوسف خان ملقب به عليم السلطنه در سال 1365 هجري شمسي درگذشت. او تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان رساند و دو سال در مدرسه حقوق تحصيل كرد و سپس به انگلستان رفت و با اخذ درجه ليسانس حقوق از دانشگاه بيرمنگام به ايران بازگشت. وي تسلط كامل به زبان انگليسي كتب فلسفي فراواني ترجمه كرد كه« پوپر، تحليل ذهن، رساله درباره فهم انساني، حقيقت و منطق، ژان پل سارتر و فلسفه چيست» از آن جمله‏اند. از منوچهر بزرگمهر كتب ديگري چون «از بيرون گود، ديگ جوش قلندر، عرفان نو و مرقعات صاحبدل» باقي مانده است.

تاریخ ميلادی