العربیه| یکشنبه|30 تير 1398|18 ذی القعده 1440

ابن اُمّ مكتوم

ابن اُمّ مكتوم: مؤذن و جانشين پيامبر(ص) در مدينه در برخي غزوه‌ها براي اقامه نماز
عمرو/ عبدالله بن قيس بن زائدة‌ بن اصم از تيره بني‌عامر بن لؤي قريش، از عرب عدناني است[1]كه با پيامبر(ص) در جدّ هشتم (لؤي) به هم مي‌رسند.[2]مادرش ام‌ مكتوم عاتكه، دختر عبدالله ‌بن عنكثة بن عامر از تيره بني‌‌مخزوم قريش است.[3]از اين رو، عمرو به  «ابن ام مكتوم» شهرت يافت. وي پسر دايي حضرت خديجه (س) محسوب مي‌شد، زيرا مادر خديجه3 خواهر قيس بن زائده بود.[4]در منابع، از زمان تولد وي تا مسلمان شدنش، جز اشاره به نابينايي او در كودكي، گزارشي در دست نيست. برخي حديث قدسي «پاداش بهشت از آنِ كسي است كه خداوند چيز با ارزشي را از او بگيرد» را درباره وي دانسته‌اند.[5]مردم مدينه او را عبدالله؛ و اهل شام و عراق او را عمرو مي‌خواندند.[6]
ابن ام مكتوم از نخستين مسلمانان بود؛ اما دانسته نيست كه چندمين نفر است. از حضور او در رويدادهاي دوران مكي پيامبر(ص) اطلاع چندان در دست نيست. مفسران ذيل آيات 1-10 عبس/80: {عَبَس و تَوَلّى*أَنَ جاءَهُ الأعمى...} شأن نزول آن را رفتار نامناسب فردي دانسته‌اند كه با ديدن ابن ام‌ مكتوم چهره ترش كرد و از او روي برگرداند. برخي مفسران اهل‌ سنت، اين رفتار را به پيامبر نسبت داده و آيات ياد شده را در شأن ايشان دانسته‌اند. به نقلي، روزي پيامبر در پي اندرز دادن به عتبة بن ربيعه، ابوجهل و عباس بن عبدالمطلب بود كه ابن ام مكتوم نابينا، به سوي ايشان آمد و بي‌توجه به گفت‌وگوي پيامبر(ص خواست تا ايشان آيه‌اي از قرآن را بدو بياموزد. رسول خدا از وي روي برگرداند و به گفت‌و‌گوي خود با افراد ياد شده ادامه داد. در پي آن، آيات آغازين عبس/80 نازل شد. از آن پس، پيامبر او را گرامي مي‌داشت و نياز وي را برمي‌آورد.[7]
بر پايه اعتقاد بزرگان شيعه، چنين سخني درباره پيامبراكرم(ص) پذيرفتني نيست. طبرسي پس از بيان داستان پيشين، به نقل از سيد مرتضي يادآور شده است كه ظاهر اين آيات هيچ دلالتي ندارد كه مخاطب آن، پيامبر (ص) باشد[8]؛ بلكه قرايني مي‌توان يافت كه مقصود فردي غير از رسول خداست؛ زيرا ترش‌رويي حتي در رويارويي با دشمنان سرسخت، از صفات پيامبر نيست، چه رسد با مؤمنان.
مؤيد اين سخن، آيات {وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ} (قلم/68‌، 4) و {وَلَو كُنتَ فَظًّا غَلِيظَ القَلبِ لَانفَضُّوا مِن حَولِكَ} (آل‌عمران/3، 159) است. از امام صادق(ع) نيز نقل شده كه آيه درباره مردي از بني‌اميه است.[9]علامه طباطبايي[10]و جعفر مرتضي عاملي[11]، به تحليل تاريخي، كلامي و اخلاقي درباره شأن نزول اين آيات پرداخته‌ و نتيجه گرفته‌اند كه آن‌ها ارتباطي با رسول خدا ندارند.
ابن ام مكتوم از نخستين مهاجران به يثرب بود كه در مأموريت مُصعب بن‌ عمير* به سال دوازدهم بعثت براي تبليغ اسلام و آشنا ساختن مردم با قرآن به آن شهر هجرت كرد.[12]اما در گزارشي ديگر، او اندكي پس از غزوه بدر در سال دوم ق. به آن شهر رفته[13]و در خانه مخرمة بن نوفل كه به دار القراء معروف بود، فرود آمده است.[14]
ابن ام مكتوم در كنار بلال از مؤذنان پيامبر(ص) در مدينه بود و هر يك زودتر به جماعت مي‌رسيد، اذان و ديگري اقامه مي‌گفت.[15]بر پايه روايتي، امساك روزه‌داران در ماه رمضان با نداي ابن ام‌ مكتوم آغاز مي‌شد.[16]اما به روايتي از امام صادق (ع)،
ابن ام مكتوم پيش از صبح اذان مي‌گفت و مردم با اذان بلال، روزه خود را آغاز مي‌كردند.[17]برخي گزارش‌ها حكايت دارند كه ابن ام‌ مكتوم تنها در غياب ديگر مؤذنان همانند بلال، اذان مي‌گفت.[18]
ابن ام مكتوم در غزوه‌هاي بسيار جانشين پيامبر(ص) در مدينه بود.[19]برخي شمار آن را 13 غزوه دانسته‌اند.[20]بر پايه گزارشي، او نخستين كسي بود كه به جانشيني ايشان گماشته شد.[21]غزوه‌هاي قرقرة الكدر، بَدر، بَواط، بني‌‌سلَيم، سويق، ذوالعُشَيره، اَبواء در سال دوم ق.، اُحُد، حَمراء الاَسد، غَطْفان، بَحْران در سال سوم، ذات الرِقاع در سال چهارم، بني‌قرَيظه در سال پنجم، ذوقَرَد در سال ششم، فتح مكه به سال هشتم، و حجة الوداع در سال دهم از غزوه‌ها و سفرهايي هستند كه از جانشيني ابن ام‌ مكتوم در آن‌ها سخن به ميان آمده است.[22]به تصريح برخي، جانشيني او تنها در نماز بود؛ زيرا فرد نابينا مجاز به حكم‌كردن ميان مردم نيست، چرا كه نمي‌تواند طرفين را ببيند.[23]
بر پايه گزارشي، وي پيش از نبرد بدر به سال دوم ق. همراه ابواحمد بن جحش اسدي كه وي نيز نابينا بود، به حضور پيامبر رسيد و نظر ايشان را درباره شركت در جنگ جويا شد. در اين هنگام، آيه {لايَستَوِي الْقاعِدُونَ مِن‌ المُؤمنينَ غَيرُ أُولِي الضَّـررِ و الْمُجاهِدُونَ فِي سَبيلِ اللهِ بأَمْوالِهِم و أنفسِهِم} (نساء/4، 95) نازل شد و آن دو را از نبرد معاف نمود.[24]در اين آيه، خداوند جهادگران را با فرونشستگان، جز ناتوانان، نابرابر دانسته است.[25]طبرسي نزول اين آيه را درباره متخلفان از جنگ تبوك* در سال نهم دانسته كه با نزول {غَيرُ أُولِي الضّـَررِ} ابن ام مكتوم از آن استثنا شده است.[26]در غزوه بدر، نخست رسول خدا ابن ام مكتوم را جانشين خود قرار داد؛ اما در ميان راه ابولبابه اوسي را بدين منظور به آن شهر بازگرداند.[27]پيامبر از غنايم بدر براي ابن ام‌ مكتوم سهمي در نظر گرفت.[28]وي در غزوه اُحد به سال سوم، هنگامي كه شايعه كشته شدن پيامبر(ص) را شنيد، با سرزنش فراريان از نبرد، از مردم خواست تا او را به اُحد ببرند. در ميان راه، به هركسي كه مي‌رسيد، از حال پيامبر جويا مي‌شد و آن‌گاه كه از سلامتي پيامبر آگاهي يافت، به مدينه بازگشت.[29]
از زندگي ابن ام مكتوم پس از رحلت پيامبر(ص) گزارشي در دست نيست، جز حضور او در نبرد قادسيه به سال 16‌ق. كه با ايرانيان انجام شد. بر پايه گزارشي، وي در اين نبرد، پرچمي سياه[30]در دست داشت و طبق نقلي، در همين جنگ به شهادت رسيد.[31]اما برخي ديگر از بازگشت وي از قادسيه به مدينه و درگذشت وي در اين شهر در زمان خلافت عمر سخن گفته‌اند.[32]ابن شبّه از خانه او ميان آل زمعة بن اسود و شرق دار القمقم در مدينه منوره ياد كرده است.[33]
منابع
الادارة في عصر الرسول: احمد عجام كرمي، قاهره، دار السلام، 1427ق؛ الاستيعاب: ابن عبدالبر (م.463ق.)، به كوشش البجاوي، بيروت، دار الجيل، 1412ق؛ اسد الغابه: ابن اثير علي بن محمد الجزري (م.630ق.)، بيروت، دار الفكر، 1409ق؛ الاصابه: ابن حجر العسقلاني (م.852ق.)، به كوشش علي محمد و ديگران، بيروت، دار الكتب العلميه، 1415ق؛اقضية رسول‌ الله9: ابن طلاّع قرطبي (م.497ق.)، بيروت، دار الكتاب العربي، 1426ق؛ انساب الاشراف: البلاذري (م.279ق.)، به كوشش زكار، بيروت، دار الفكر، 1417ق؛ تاريخ خليفه: خليفة بن خياط (م.240ق.)، به كوشش سهيل زكار، بيروت، دار الفكر، 1414ق؛ تاريخ المدينة المنوره: ابن شبّة النميري (م.262ق.)، به كوشش شلتوت، قم، دار الفكر، 1410ق؛ تاريخ اليعقوبي: احمد بن يعقوب (م.292ق.)، بيروت، دار صادر، 1415ق؛ جامع البيان: الطبري (م.310ق.)، به كوشش صدقي جميل، بيروت، دار الفكر، 1415ق؛ جمهرة انساب العرب: ابن حزم (م.456ق.)، به كوشش گروهي از علما، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418ق؛ الدر المنثور: السيوطي (م.911ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1365ق؛ سير اعلام النبلاء: الذهبي (م.748ق.)، به كوشش گروهي از محققان، بيروت، الرساله، 1413ق؛ السيرة النبويه: ابن هشام (م.8-213ق.)، به كوشش السقاء و ديگران، بيروت، المكتبة العلميه؛الصحيح من سيرة النبي(ص): جعفر مرتضي العاملي، قم، دار الحديث، 1426ق؛ الطبقات الكبري: ابن سعد (م.230ق.)، به كوشش محمد عبدالقادر، بيروت، دار الكتب العلميه، 1418ق؛ الكافي: الكليني (م.329ق.)، به كوشش غفاري، تهران، دار الكتب الاسلاميه، 1375ش؛ كشف الاسرار: ميبدي (م.520ق.)، به كوشش حكمت، تهران، امير كبير، 1361ش؛ مجمع البيان: الطبرسي (م.548ق.)، بيروت، دار المعرفه، 1406ق؛ المعارف: ابن قتيبه (م.276ق.)، به كوشش ثروت عكاشه، قم، شريف رضي، 1373ش؛ المغازي: الواقدي (م.207ق.)، به كوشش مارسدن جونس، بيروت، اعلمي، 1409ق؛ من لايحضره الفقيه: الصدوق (م.381ق.)، به كوشش غفاري، قم، نشر اسلامي، 1404ق؛ الميزان: الطباطبايي (م.1402ق.)، بيروت، اعلمي، 1393ق.
سيد علي رضا واسعي
 
[1]. الطبقات، ج‌4، ص‌155؛ الاستيعاب، ج3، ص997.
[2]جمهرة انساب العرب، ص‌171.
[3]. الطبقات، ج‌4، ص‌155؛ انساب الاشراف، ج2، ص183-184؛ اسد الغابه، ج3، ص760.
[4]. جمهرة انساب العرب، ص‌171؛ الاصابه، ج4، ص495.
[5]. الطبقات، ج‌4، ص‌156.
[6]. الطبقات، ج4، ص154-155.
[7]. جامع البيان، ج30، ص64-65‌؛ كشف الاسرار، ج‌10، ص‌381-382؛ الدر المنثور، ج6، ص314-315.
[8]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌664‌.
[9]. مجمع البيان، ج10، ص664.
[10]. الميزان، ج‌20، ص‌203.
[11]. نك: الصحيح من سيرة النبي، ج‌3، ص‌155-167.
[12]. ‌الطبقات، ج‌4، ص155-‌156.
[13]. انساب الاشراف، ج11، ص24؛ الاستيعاب، ج‌3، ص997.
[14]. الطبقات، ج4، ص205؛ الاستيعاب، ج3، ص997-998.
[15]. تاريخ يعقوبي، ج‌2، ص‌42.
[16]. الطبقات، ج‌4، ص‌156.
[17]. الكافي، ج4، ص98؛ من لايحضره الفقيه، ج1، ص297.
[18]. الطبقات، ج3، ص177.
[19]. انساب الاشراف، ج11، ص24؛ الاستيعاب، ج3، ص998.
[20]. تاريخ خليفه، ص48؛ الاصابه، ج4، ص495‌.
[21]. الادارة في عصر الرسول، ص97.
[22]. نك: المغازي، ج1، ص8؛ تاريخ خليفه، ص48.
[23]. الاصابه، ج4، ص495؛ الادارة في عصر الرسول، ص98.
[24]. جامع البيان، ج5، ص‌309-‌311.
[25]. الطبقات، ج4، ص159؛ الاصابه، ج4، ص495.
[26]. مجمع البيان، ج‌3، ص‌147.
[27]. المغازي، ج1، ص159؛ السيرة النبويه، ج1، ص612؛ الطبقات، ج3، ص155، 348.
[28]. اقضية رسول الله، ص46.
[29]. المغازي، ج‌1، ص‌277.
[30]. المعارف، ص290؛ الطبقات، ج‌4، ص‌160.
[31]. سير اعلام النبلاء، ج‌1، ص‌365؛ الاصابه، ج‌4، ص‌495.
[32]. الطبقات، ج‌4، ص‌161؛ الاصابه، ج4، ص495.
[33]. تاريخ المدينه، ج1، ص253-254.